به مرز پختگی رسیده ایم

مردم آن روزها شجاع شده بودند، این را سعید ملاحسینی که خودش در سال 57 نوجوانی پرشور بوده است می‌گوید. ملاحسینی با اشاره به رعب و وحشت حاکم بر جامعه درآن سال‌ها می‌افزاید علی‌رغم حضور تهدیدآمیز ساواک در جای جای محله‌های شهر مردم و علی‌الخصوص نوجواان کار خودشان را می‌کردند به نظر من اینکه نوجوانی بدون ترس از مزدوران شاه با پیستوله رنگ‌پاشی روی دیوار منزل یک ساواکی شعار بنویسد حکایت از عشق آنها به امام و شجاعتشان دارد .
در حکومتی که سربازان آن هر روزصبح با نام بزرگ ارتشداران مراسم صبحگاه خود را برپا می‌کردند و فرایض دینی خود را درخفا انجام می‌دادند فرار از پادگان مساوی با مرگ بود، اما هنگامی که فرمان رهبر انقلاب مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها صادر شد اوضاع طور دیگری ورق خورد. ابراهیم حسن بیگی در ترسیم فضای آن روز پادگان‌ها می‌نویسد:
آن روزها در یکی از پادگان‌های نظامی شهر مراغه سرباز بودم. اوج درگیری و رشد انقلاب اسلامی بود. اخبار خارج از پادگان به سختی به دست ما می‌رسید. مرخصی‌ها لغو شده بود و ما در یک حالت بلاتکلیفی بودیم. از طرفی شنیده بودیم که گفته می‌شد: حضرت امام خمینی دستور داده‌اند تا سربازان و ارتشی‌ها فرار کنند و در خدمت رژیم شاه نباشند.
اما امکان فرار نبود و پادگان به شدت حفاظت می‌شد، تا این‌ که یک روز ما را برای سرکوب مردم به تهران منتقل کردند. این خود بهترین فرصت برای فرار از دست فرماندهان ظالم ارتش شاه بود. در اولین فرصت به همراه عده‌ای از دوستانم فرار کردیم. آنها اهل تهران بودند و به خانه‌های خودشان رفتند و من بدون این که از عواقب کار بترسم و یا یک دست لباس غیرنظامی تهیه کنم، به خیابان امیرکبیر رفتم که آن روزها گاراژ اتوبوس‌های مسافربری در آنجا قرار داشت. بلیطی به مقصد گرگان گرفتم و سوار اتوبوس شدم. تقریبا روی صندلی آخر نشسته و خودم را به دست رویاهایی سپردم که شیرین بودند و نوید روزهای خوش ش آینده را می‌دادند.
وقتی به خودم آمدم که اتوبوس از تهران خارج شده بود. ناگهان یکی از مسافرها از جا برخاست و فریاد زد: برای سلامتی امام خمینی صلوت. صدای صلوات مسافران بلند شد و همزمان همه‌ی سرها به عقب برگشت و روی من که لباس نظامی برتن داشتم، گره خورد. ناگهان احساس شرم کردم. فکر کردم که باید به این مردم خوب و مهربان و انقلابی بفهمانم که من سرباز رژیم شاه نیستم و ا ز آنها هستم. پیراهن نظامی را کندم و از جا بلند شدم و فریاد زدم: برای پیروزی انقلاب اسلامی صلوات دوم را بلندتربفرستید.
لبخند شادی روی چهره مسافران نشست و با صدای بلند، صلوات فرستادند.
من با صلوات سومی که به سلامتی سربازان امام زمان (عج) فرستاده شد، آرام گرفتم و دوباره به فکر فرورفتم. به فکر فردایی که در انتظارم بود. فردای خوب پیروزی.

***
پسرک همسن و سال خودم بود، شاید هم یک سال بزرگتر ، چشمانش برق عجیبی می زد . نمی دانستم تا آن وقت شب در خیابان چه می کرد . وقتی نفس نفس زنان خودش را به حیاط خانه انداخت ، هنوز صدای پوتین های سربازانی که تعقیبش می کردند ، در سکوت شب می پیچید . فرمانده سربازان با صدایی خشن داد می زد :
_ توی یکی از همین کوچه ها ست .
وقتی با هم زیر کرسی اتاق نشستیم پرسیدم :
_ چرا دنبالت می کردن ؟
با غرور گفت : رو دیوار پشتی کلانتری نوشتم مرگ بر شاه .

/ 0 نظر / 10 بازدید