پیر مرد فراموش نمی شود

پدر بزرگ این اواخر فراموشی گرفته بود . هیچکس را نمی شناخت. خوش به حالش چون در این ایام فراموشی هیچ حرف زشتت و نامربوطی بر زبان نیاورد.

دور ترین خاره ای که از او دارم حضورش در  مغازه زنگرزی نخ قالی  بود که یک آبنبات سازی روبروی آن قرار داشت . پر رنگ ترین خاطره هم مربوط به وقتی است که چشمان فیروزه ای اش هنگام رفتنم به جبهه خیس شده بود .

حالا او رفته و من مانده ام با یک دنیا شرمندگی . شرمندگی از اینکه آن شب کنارش نبودم شرمندگی از اینکه نتوانستم کاری برایش بکنم . و......

پیرمرد را فراموش نخواهم کردچون خواستنی ترین پدر بزگ دنیا بود حتی وقتی الزایمر گرفته بود و کسی را نمی شناخت.

/ 0 نظر / 9 بازدید