روزنامه نگار

آموزش روزنامه نگاری و یادداشت های یک روزنامه نگار

 
براي شيرين زباني هاي الهه
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳۸٢  

 من عليرضا وحميد سه هم اتاقي دوران دانشجويي بوديم .سه سال با هم بودن در سال هاي جواني آينده  ما را به هم گره زد.

حميد كه صدا و خطي خوش داشت خيلي زود از بين ما رفت . او را در امير آباد كه بخشي از دامغان است به خاك سپردند و خاطره او با سرطان مغز استخوانش جاودانه شد . خبر حميد را عليرضا برايم آورد و خبر خودش را يك نفر از جيرفت....

وقتي براي اولين بار در يكي از روز هاي زمستان سال 1369 با عليرضا  روبه رو شدم نمي دانستم 13 سال بعد در چنين روزي  عزادار رفتن او  همسر و دو فرزند خرد سالش خواهم شد .  انگار همين ديروز بود كه الهه دختر  عليرضا به اتفاق برادر كوچكش افشين برايم شيرين زباني مي كرد . ديروز وقتي خبر زلزله بم را شنيدم خيالم راحت بود كه از بم تا جيرفت فاصله زيادي است و اتفاقي براي او و خانواده اش نمي افتد اما اصرار يكي از همراهان براي ديدن ارگ بم  شب حادثه آنها را به محل وقوع عظيم ترين فاجعه طبيعي سالهاي اخير مي كشاند.

صبح روز واقعه وقتي مادر عليرضا به اتفاق شهاب دوست مشترك ديگرمان با چنگ زدن به آوار عليرضا را  با كمري شكسته از زير تلي از آجر و شن بيرون مي كشند او زنده  بوده اما هنگامي كه چشمش به دختر شيرين زبانش الهه مي افتد ديگر تاب نمي آورد. مي گويند عليرضا خودش را روي فرزندانش انداخته بوده تا انها را نجات دهد.عليرضا و همسرش مريم عاشقانه يكديگر را دوست داشتند و تمام زندگيشان  دو طفل 4و3 سالشان بود . مريم مادر نداشت و عليرضا هم  پدرش را از دست داده بود