روزنامه نگار

آموزش روزنامه نگاری و یادداشت های یک روزنامه نگار

 
یک کراوات و یک دست لباس نیمه دار آمریکایی
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٢  

گفتگو با جلال آل احمد                            

جلال

اشاره:

گفت و گو با جلال را برای جوانان علاقه مندی تهیه کرده ام که به تمامی آثار این نویسنده صاحب سبک معاصر، دسترسی ندارند و مشتاق هستند که بیشتر درباره زندگی خصوصی و آثار او بدانند. سؤالات این مصاحبه خیالی، اغلب همان پرسش هایی هستند که چندین سال پیش برای خودم به عنوان یک نوجوان شیفته ادبیات و جلال، مطرح بود و اکنون پاسخ آن سؤالات را از میان کتاب های جلال و همچنین خاطرات همسرش، سیمین دانشور و برادرش شمس آل احمد در آورده ام. در خصوص پاسخ ها می توان ادعا کرد که این جواب ها تماماً از زبان جلال است، پس این گفت و گو را می توان یک گفت و گوی زنده با زنده یاد جلال آل احمد دانست.

                                                                     ***

در جستجوی جاه و جلال نویسندگان معاصرو صاحب آثار ارزشمندی چون «نون و القلم»، «از رنجی که می بریم»، «مدیر مدرسه»، «خسی در میقات»، «غرب زده گی» و... باید ابتدا سری به شهر ری و مسجد فیروزآبادی بزنی، جایی که در کنارش بیمارستان فیروزآبادی قرار دارد. در انتهای حیاط مسجد، سالن مستطیل شکلی وجود دارد که در وسط آن یک سنگ مرمر بالا آمده، گور مرحوم فیروزآبادی- که از روحانیون خیّر و خوش نام مشروطه است- را مشخص می کند. در سمت راست و بالای این گور، سنگ قبری مرمرین وجود دارد که روی آن امضای آشنای جلال آل احمد حک شده است. درون گودی این امضا، با نواری از مس پر شده و زیر آن دو عدد چهار رقمی نگاشته شده که نشانگر سال های تولد و مرگ جلال هستند (یعنی 1348- 1302).

اما برای گفت و گو با جلال آل احمد، بایستی به جایی دورتر، در شمال ایران بروی. به گیلان و «اسالم» که بخشی از این استان سرسبز است. جایی که مرکز آن شهر طالش می باشد. اسالم در شصت کیلومتری جاده انزلی به آستارا و در هشت کیلومتری هشتپر قرار دارد. روستای خلیف آباد اسالم در کنار جاده اصلی واقع شده که کارخانه چوب آن معروف است. سمت راست و به موازات انتهای نرده های کارخانه، راه خاکی و باریکی با پیچ و خم بسیار، مشتاقانه به سمت دریا می شتابد. در انتهای این راه باریک و 50 متری مانده به دریا، اتاقکی ویلایی و هشت گوش قرار دارد که محکم و استوار بر زمین سبز حاشیه دریا ایستاده. این اتاقک دو طبقه که با چند پله می توان به طبقه اول آن راه یافت محل زندگی جلال آل احمد و همسرش سیمین دانشور است.

سی وچهار سال که به عقب برگردی، در شهریور ماه سال 1348، مردی بلند قامت با موهای جوگندمی را در حوالی کلبه خواهی دید که دست راستش را گچ گرفته و با چوب دستی که در دست دیگرش دارد بر دامن سبز طبیعت راه می رود و به گل ها و غنچه های اطراف می نگرد. نزدیک تر که می شوی چشمان میشی و مهربان جلال را می بینی که تنها تا روز سه شنبه 18 شهریور فروغ زندگی در آنها جاری خواهد بود.

هنگام گفت و گو با او راحت هستی و هیچ چیز آزارت نمی دهد؛ چرا که مهربانی در صدایش جاریست در طول مدت وصاحبه چند نخ سیگار «اشنو» می گیراند و آهسته، آهسته پکی بر آن زده و حرفهایش را پی می گیرد. محبت او در برخورد با هر تازه واردی، جسارت تو را بیشتر می کندو سؤالات را با صراحت می پرسی.

آقای آل احمد اولین پرسشی که درباره شما مطرح است، مسأله گرایش شما به چپ و حزب توده است. اما من می خواهم قبل از طرح این سؤال کمی در خصوص تولد  و کودکی شما بدانم.

- نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال 1302 [بوده]. بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام که البته هیچکدامشان کور نبوده اند اما جز چهارتاشان در همان کودکی، سر هفت خان آبله مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی و پنج سالگی به سرطان رفت.

در خانواده ای روحانی (مسلمان و شیعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از خواهرهایم در مسند روحانیت مردند و حال یک برادرزاده و یک شوهر خواهر دیگر، روحانی اند و این تازه اول عشق است که الباقی خانواده همه مذهبی اند. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت آن زمان گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه دست گذاشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبرو نظارت دولت [ستم شاهی] نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به این که فقط آقای محل باشد.

راجع به تحصیلات دوران دبستان و دبیرستان برایم بگویید.

- دبستان را که تمام کردم، پدرم دیگر نگذاشت درس بخوانم که : «برو بازار کار کن» تا بعد، از من جانشین بسازد و من بازار رفتم، اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهاه از پدر اسم نوشتم.

روزها کار ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل... و شب ها درس. با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداری سیم کشی های متفرق برِ دستِ «جواد» یکی دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جوری ها دبیرستان تمام شد و توشیح دیپلمه آمد زیر برگه وجودم، در سال 1322؛ یعنی زمان جنگ بین الملل دوم که برای ما کشتار نداشت و خرابی و بمباران، اما قحطی ،  تیفوس ،هرج و مرج و حضور آزار دهنده قوای اشغالگر را داشت.

جنگ که تمام شد، دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم سال 1325 و معلم شدم. [این] در حالی بود که از خانواده بریده بودم، با یک کراوات و یک دست لباس نیمه دار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به 80 تومان بخرمش...

گویا در همین سال ها بود که وارد دسته بندی های سیاسی شدید؟

- سال های آخر دبیرستان، با حرف و سخن های احمد کسروی آشنا شدم و مجله «میهمان» و بعد «مرد امروز» و مجله « دنیا» و مطبوعات حزب توده،... با این مایه دست فکری، چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». [در] کوچه انتظام، امیریه و شب ها در کلاس هایش مجانی فرانسه درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی. روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده بودند هر کدام مأمور یکی شان بودیم و سرکشی می کردیم. من مأمور حزب توده بودم وجمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل... تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم، جز یکی دو تا که نیامدند و این اوایل سال1323 [بود].

در حزب توده، در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران و نمایندگی کنگره رسیدم. به دنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم، به رهبری خلیل ملکی- که کتاب سه تار را به او تقدیم کرده ام- و رهبران حزب در سال 1326 از حزب توده سوسیالیست ساختیم که زیربار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت.

پس از حزب توده جدا شدید و سکوت کردید یعنی در حقیقت از سیاست کنار کشیدید؟ می خواهم قبل از این که به زندگی خصوصی و آثار شما بپردازیم بحث سیاسی بودن شما را تمام کنم، آیا دوباره به حزب توده و سیاست بازگشتید یا خیر؟

- در این دوره سکوت، مقداری ترجمه [انجام دادم]. هم در این دوره است که زن می گیرم و اوضاع همین جورهاست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق که از نو کشیده می شوم و به سیاست و از نو، سه سال دیگر مبارزه در گرداندن روزنامه های «شاهد» و «نیروی سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود. علاوه بر این که عضو کمیته سوم و گرداننده تبلیغاتش [بودم] که یکی از ارکان جبهه ملی بود. [به هر حال] مبارزه ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سه سال دنبال شد به گمان من یکی از پربارترین سال های نشر، فکر و اندیشه و نقد بود.

باز همین جوری ها [بود] تا اردیبهشت 1332 که به علت اختلاف نظر با دیگر رهبران نیروی سوم ازشان کناره گرفتم. [باری] شکست جبهه ملی و برد کمپانی ها در قضیه نفت- که از آن به کنایه از «سرگذشت کندوها» گپی زده ام- سکوت اجباری مجددی را پیش آورد که فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست ها، به پیرامون خویش دقیق شدن و سفر به دور مملکت که حاصلش «اورازان»، «تات نشینهای بلوک زهرا» و «جزیره خارک» است و همین جوریها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازی ها سرسالم بدر برد، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی و اجتماعی ایرانی ها شد با آنچه به  اسم تحول و ترقی – در واقع به صورت دنباله روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا- دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده تنهای کمپانی ها و چه بی اراده هم. و هم اینها که شد محرک «غرب زدگی » در سال 1341.

اگر امکان دارد کمی بیشتر درباره کتاب«غرب زدگی توضیح دهید»

- انتشار «غرب زدگی» که مخفیانه انجام گرفت، نوعی نقطه عطف بود در کار صاحب این قلم ویکی از عوارضش این که «کیهان ماه» را به توقیف افکند که اوایل سال1341 به راهش انداخته بودم. [هنگام نوشتن غرب زدگی] من خود گمان می کردم که تنها بخشی از مسأله روز (مال آنروزها) است و دست بالا یکی دو سال بعد مرده. اما می بیند که درد همچنان در جوارح هست و بیماری دایره سرایت خود را روز به روز می افزاید. [یعنی] غرب زدگی همچون و بازدگی و اگر به مذاق خوش آیند نیست بگوییم دست کم چیزی در حدود سن زدگی است. دیده اید که گندم را چه طور می پوساند؟ از درون، پوسته سالم برجاست اما فقط پوست است. به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای که از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. [باید] مشخصات این درد را بجوییم و علت و یا علت هایش را و اگر دست داد راه علاجش را.

غرب زدگی دو سر دارد. یکی غرب و دیگری ما که غرب زده ایم. به جای غرب بگذاریم تما اروپا و روسیه و تمام آمریکای شمالی که قادرند به کمک ماشین مواد خام را به صورت پیچیده تری درآورند و به جای ما که جزئی از قطب دیگریم. بگذاریم آسیا و آفریقا یا مجموعه مماکی که مصرف کننده آن مصنوعات غرب ساخته اند. مصنوعاتی که مواد خامش از همین سوی عالم رفته؛ یعنی از ممالک در حال رشد. اکنون [و در حال حاضر] بحث این نیست که [مماک غرب] نفت خوزستان را خام می خواهند یا مال قطر را. یا الماس [کاتانگا] را نتراشیده. یا سنگ «کرومیت» کرمان را نپالوده، بلکه بحث در این است که من آسیایی و آفریقایی باید حتی ادبم را و فرهنگم را و موسیقی ام را و مذهبم را و همه چیز دیگرم را درست همچو عتیقه از زیر خاک درآمده ای، دست نخورده، حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند. پس غرب زدگی مشخصه دورانی از تاریخ ما است که به جبر بازار و اقتصاد و رفت و آمد نفت ناچار از خریدن و مصرف کردن ماشینم.

آقای آل احمد می خواهم کمی درباره زندگی خصوصی شما بدانم، این که چه طور شد یک مسلمان زاده که در یک خانواده مذهبی رشد یافت، کارش به جایی کشید که وارد حزب توده شد، این که چطور شد همین آدم تبدیل شد به آدم «خسی در میقات» ؟

- [ببینید] این قلم از سال 1323 تا به حال دارد کار می کند. گاهی به فشار درونی والزامی و اغلب بنا به عادت. گاهی مرتب و گاهی نه به ترتیب، ولی بیشتر موظف یا به گمان ادای وظیفه ای. اما نه هرگز به قصد نان خوردن. [زمانی] صاحب این قلم فکر کرده بود که هر چه پدرش از راه کلام خدا نان خورد بس است و دیگر او نباید از راه کلام خدا نان بخورد چرا که سرو کار او با کلام خلق است و شاید به همین دلیل معلم شده. اما همین قلم، مخفیانه به من گفته است که با همه دعوی باهوشی، دو سه بارپایش به چاله رفته که یک بارش خود چاهی بود و گرچه بابت این دو سه لغزش، آن چه باید شلاق خورد ولی من می دانم که هنوز بابت این سه لغزش «او» به خودش سرکوفت می زند...

انگار دیگر نمی خواهید در این باره چیزی از شما پرسیده شود،چون از نظر شما آن ایام در چاه بودید ولابد نمی خواهید از این به چاله و چاه افتادن ها بیشتر بگویید. پس لطفاً در خصوص آشنایی با خانم دانشور برایمان بگویید.

- در آن دوره سکوت اول است که با سیمین آشنا می شوم. در بهار سال 1327. وقتی از اجتماع بزرگ دست کوتاه شد، کوچکش را در چار دیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن [و] از آن به خانه شخصی. زنم سیمین دانشور است که می شناسیدش. اهل کتاب و قلم و صاحب تألیف ها و ترجمه های فراوان و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم که اگر او نبوده چه بسا خزعلات که به این قلم درآمده بود...

از سال 1329 به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد و دیگر خداحافظتان.


پی نوشت

(1) تا چندی پیش تنها دیواره های طبقه اول این ویلا به جا مانده بود که همین مختصر نیز در آغوش دریا قرار گرفت و اکنون از آن همه تنها دریاست که باقی مانده است.

(2) در نوروز سال 1328، جلال به همراه یکی از دوستانش، دکتر عبدالحسین شیخ که سال های سال است پزشک خانوادگی آل احمد است و مردی بامزه و زنده دل و صمیمی- از تعطیلات ایام عید و شیراز باز می گشته اند توی اتوبوس دکتر فال می کند که: «ببین چی گفته این خواجه شیراز،حافظ که شیراز معدن لب لعل است و کمال حسن که صدای زنانه ای در جواب شنیده می شود که شما دیر آمدید، رندان تمام معادن را ثبت دادند که جلال و دکتر شیخ برمی گردند و دو دختر سبزه دانشجو را می بینند که دو ردیف آن طرف تر نشسته اند و آنان سیمین و ویکتوریا دانشور بوده اند. به این ترتیب سیمین وجلال آشنا می شوند و در دوره دکترای ادبیات فارسی، همکلاس و در کمتر از سالی کار آشنایی به ازدواج می انجامد.

۳) از انجا که این مصاحبه بدلایلی روی وبلاگم حذف شده بود تصمیم گرفتم دوباره آنرا در اختیار شما قرار دهم