روزنامه نگار

آموزش روزنامه نگاری و یادداشت های یک روزنامه نگار

 
سفر نامه عراق
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥  

اشاره

 این یادداشت ها را با  چهار سال تاخیر و یک روز پس از عاشورای سال 1385 روی وبلاگم می گذارم . شاید یکی از  دلایل این تاخیر کامل نبودن یادداشت ها و گذشت زمان باشد اما وقتی پس از سه سال نگاهی به آنها کردم دیدم می توانند روی وبلاگ قرار گیرند چون تا حدودی ترسیم کنند اوضاع عراق قبل از حمله آمریکا و مرگ صدام خواهند بود و مضافاً اینکه برای خودم هم یاد آور خاطرات این سفر روحانی است. سفری که برایم به عنوان ماندگارترین سفر به یادگار خواهد ماند.

  

پیش از سفر

 تیر ماه سال 1381 سفر به عتبات عالیات نصیبم شد . در این سفر زیارتی که از طرف شرکت شاهدان کوثر وابسته به بنیاد شهید به عنوان مسؤول کاروان خانواده شهدا انتخاب شده بودم ، با همسرم و پدرش همراه و همسفر بودم.هر چند مسؤولیت 35 نفر زایر که اکثر شان از مادران و پدران شهدا بودند فرصت نگارش خاطرات و زیارت را از من گرفته بود اما با سر و شکل دادن به معدود یادداشتهایی  که نوشته بودم می خواهم خاطرات این سفر را حداقل برای خودم ماندگار کنم.

سفر ما به عراق در وا پسین  ماه های حکومت  صدام بر عراق انجام گرفت و رسانه های عراقی مدام اخبار مربوط به جنگ لفظی صدام و بوش را پوشش می دادند.

تا یادم نرفته بگویم بیش از هر چیز و هر کس این سفر روحانی را با یاد زنی به سرانجام رساندم که برایم مثل مادر بود و در بیست و دوم دی ماه سال 1379 از دست رفت . مادر همسرم که آرزوی این سفر را داشت در زمستان سال هفتاد و نه پس از یک دوره کوتاه بیماری نا معلوم دار فانی را وداع گفت و در جوار امام هشتم (ع) آرام گرفت


شنبه پانزدهم تیر1381 – روز اول

آغاز حرکت اتوبوس از شهر بازی چمران بود و تمامی همسفران می باید راس ساعت  هشت حاضر می شدند.

  در چند روز گذشته تلفنی با تمامی زایران صحبت و آنها را برای امروز آماده کرده بودم. حاج محمود(پدر همسرم ) هم که دو روز پیش به تنهایی خودش را از مشهد  به منزل ما رسانده بود یکی از زایرین بود .

 یک ساک دستی و چند قلم ابزار سفر را که از طرف شرکت داده شده بود بین آنها تقسیم کردم و پس از ساعتی تاخیر به سمت اتوبان تهران زنجان حرکت کردیم .

 ساعت یک و نیم ظهر برای نهار و نماز به رستوران الوند همدان رسیدیم و بعد از آن بطرف قصر شیرین حرکت کردیم .شب را در مهمان سرای شرکت در مرز خسروی اطراق کردیم و صبح زود پس از نماز بطرف نقطه صفر مرزی براه افتادیم .

یکشنبه شانزدهم تیر 1381 – روز دوم

اولین برخورد مان با عراقی ها در نقطه صفر مرزی بود جایی که باید پاسپورت و مدارک و بار و بندیلمان چک می شد . اغلب ماموران عراقی تلاش می کردن خوشرو باشند و در ضمن از دریافت هدیه ( یا همان پول شیرینی خودمان) غافل نباشند. هر چیزی که ورود آن به خاک عراق ممنوع بود و یا حداقل اینطور به نظر می آمد  را می توانستی با  یک اسکناس 200 تومانی و یا نهایتا هزار تومانی ( که عراقی ها به آن  امام می گفتند )  از مرز عبور دهی و به همین وسیله چند جلد کتاب مفاتیح مادران شهدای همراه مان را برایشان عبور دادم. ابتدا از بانک مرزی دینار عراقی  سهمیه زایران را تحویل گرفتیم . جالب تر از همه حجم انبوه پول ها بود که یک مستخدم با گونی برایم تا در اتوبوس آورد و یک 25 دیناری هدیه گرفت. اولین برخورد با مردم عادی عراق همین چند کلمه حرف زدن با خانم های صندوق دار بانک بود.

 پس از تقسیم پولهای عراقی بین همراهان برای صرف صبحانه به سمت رستوران حرکت کردیم و اولین غذا و چای عراقی را نوش جان کردیم . گارسون ها به خوبی از مشتری ها علی الخصوص  از معلم کاروان پذیرایی می کردند. عراقی های به مدیر کاروان معلم می گفتند و از ابتدای ورودمان به خاک عراق من معلم  35 نفر زایر کاروان خودمان شدم . خوب این هم یک نوع معلمی بود ، هر چند که از کودکی دوست داشتم معلم شوم اما معلمی این 35 نفر که اغلبشان پیرمرد و پیر زنهای بیسواد بودند نیز برایم دوست داشتنی می نمود.

یادداشت های تل زینبیه  1

اکنون همچون زینب بر بلندای تل زینبیه ایستاده ام و به گودال قتلگاه می نگرم . به راستی چه سخت است از بلندای این جایگاه نظاره گر بدن بی سر برادر باشی. برادری که همه چیز تو بوده ، چه اگر نبود برای خاطر او شوهر خودت را رها نمی کردی و به این صحرای سوزان نمی آمدی

 بارالها ! در آن دقایق سهمگین چه بر زینب رفت. این قلم ناچیز و هر قلم دیگر قاصر از ترسیم آن لحظات است . باید زینب باشی و از بالای این تل خاکی نظاره گر پیکر بی جان برادر باشی تا بتوانی این لحظات را واگویه کنی و  تنها زینب  فرزند علی (ع) در دهم محرم سال 61 هجری قمری است که می تواند این لحظات را روایت کند..

  بهتر است که از این مکان مقدس برخیزم چرا که نخواهم توانست این حس غریب را درک کنم.

یادداشت های تل زینبیه 

شب خوبی است . ابو سیف راهنمای عراقی کاروان که فردی تحصیلکرده است بدور از چشم ماموران امنیتی اجازه داد به تنهایی از هتل خارج شوم و به حرم امام حسین(ع) برم. امروز عصر به کربلا رسیده بودیم و تنها فرصت یک زیارت سریع  یک ساعته در حرم نصیبمان شده بود. حلاوت این شب ساکت و آرام کربلا و همراهی  با  زندگی مردم عادی  عراق هنوز در کامم وجود دارد . انگار این شب تاریک و ساکت در خاطراتم ثبت شده و پاک شدنی نیست.

  درب حرم بسته شده است و من در کنار ورودی تل زینبیه نشته ام و به گنبد بارگاه اباعبدالله خیره شده ام .

  چند  عرب در اطراف تل زینبیه پرسه می زنند تا زیارت این مکان مقدس را برای زائرین بخوانند. . آنکه در پایین پله ها ایستاده عربی میانسال با دشداشه رنگ و رو رفته است که سبیل  های پر پشتش بر صورت آفتاب سوخته اش خود نمایی می کند. مرد عرب برای هر کس که به طرف تل زینبیه می آید چند کلمه اول زیارت را می خواند ، اگر زائر در کنار او ماند که خواندن را ادامه می دهد و گرنه ساکت می شود و منتظر نفر بعد می ماند.

 گاهی اوقات هم در حالیکه برای چند نفری که کنارش ایستاده اند زیارت را می خواند با اشاره دست گروه دیگری از زائرین را نیز ترغیب می کند تا منتظر باشند تا برای آنها  هم مصیبت و زیارت بخواند.. برخی از رائرین با شنیدن اولین جملات او به گریه می افتند . حالا که روی پله های تل زینبه نشته ام مداح عرب در حال خواندن مصیبت است و گروهی که در اطراف  او ایستاده اند بر پیشانی می کوبند و با صدای بلند می گریند.