روزنامه نگار

آموزش روزنامه نگاری و یادداشت های یک روزنامه نگار

 
صدای تو خوبست
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٢  


گفتگو با سهراب سپهری شاعر آب و خرد و روشنی
همانطور که وعده داده بودم گفت و گو با سهراب سپهری را برای جوانان مشتاق تهیه کرده ام که دوست دارند سوالات مختلف خود را از این شاعر بلند آوازه بپرسند. سؤالات را طور انتخاب کرده ام که بتواند به تمامی کنجکاوی های خوانندگان اشعار سهراب پاسخ دهد. پاسخ سوالات نیز همگی – به جز چند سوال اول که از زبان پریدخت خواهر سهراب سپهری است- از یاد داشتهاو اشعار سهراب انتخاب شده است طوری که می توان گفت این یک مصاحبه زنده و رو در رو با شاعر آب و خرد و روشنی، سهراب سپهری است.خوشبختانه هنوز اردیبهشت (که مرگ سهراب در ابتدای آن است) به پایان نرسیده

به کاشان می رسی هر چند تک و توک خانه های کاهگلی نشان از قرابت کهنه شهر با خاک دارد. اما این نشانه ها در میان دریای سیمان و بتن گم است. اینجا هم خانه ها ابعادی هندسی دارند و گوشه های تیز آن احساس آدم را خراش می دهد. از شهر بیرون می آیی تا حجمی خشن و لندهور مزاحم افق پهناور نگاهت نباشد.سینه باز دشت روبرو، آغوشش را به روی قدم های تو گشوده است و تو در این دشت ساکت و پهناور با بوی خاک و علف تنها می شوی. نسیم از روی دشت سبز خداوندی می گذرد و گونه های تو را توازش می دهد. روی علفهای نرم بیابان دراز می کشی، کم کم شرمی که پس از دوران کودکی بر جانت نشسته رخت برمی بندد و مثل هشت سالگیت بر دامن سبز طبیعت غلت می زنی. بوی نمناک علف شامه ات را می نوازد و تو در آغوش سبز چمن دراز می کشی.صدای آب تو را به کنار نهر می کشاندو عطش تو را بیشتر می کند، آب را همراه با بوی پونه می نوشی.برگرده تپه رو به رو که به سان سقفی گنبدی شکل برپهنه دشت قرار گرفته، انسانی ایستاده و به افق خیره شده است. کنجکاوانه به سمت آن هیکل انسانی می روی، پیشتر که می روی. نگاهی را می بینی که به آبی آسمان گره خورده است.
آقای سپهری چرا چشمانتان به آسمان گره خورده است؟
-تماشای آبی آسمان تماشای درون است. رسیدن به صفای شعور است. نور آبی آسمان عنصر ناب خودآگاهی است.
آقای سپهری لطفاً کمی بیشتر خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید؟
- من در پانزدهم مهر سال 1307 و در یک روز آفتابی از فصل پاییز در کاشان به دنیا آمدم. پدرم اسدالله خان سپهری و مادرم فروغ سپهری بود. پنچ فرزند این خانواده به ترتیب سن عبارت بودند از منوچهر، همابوندخت، خودم ، پریدخت و پروانه.
چرا در اشعارتان اینقدر تنهایی موج می زند؟
- من همیشه خودم را درپس یک در تنها دیده ام و تنهایی به دیده من کیفیتی دلپذیر است. این حسن از کودکی در من جاری شد ته باغ منزل ما یک سرطویله بود و روی آن یک اتاق قرار داشت که اسمش اتاق آبی بود. یک روز که مادرم مار چنبره زده ای را در تاقچه این اتاق می بیند از اتاق آبی کوچ می کنیم و به اتاق پنجدری شمال خانه می رویم و اتاق آبی تا پایان خالی می ماند. هیچ کس در فکر اتاق آبی نبود اما برای من پیدا بود و نیرویی تاریک مرا به سمت آن می برد. گاه میان بازی اتاق آبی ملایم صدایم می زد، از همبازیها جدا می شدم و می رفتم تا میان اتاق آبی بمانم و گوش بدهم. چیزی در من شنیده می شد، مثل صدای آب که خواب شما بشنود چشم چیزی نمی دید اما خالی درونم نگاه می کرد و چیزها می دید.
اتاق آبی و تنهایی درون آن در همه جای کودکی ام حاضر بود. و من در این تنهایی چیز دیگری می شدم، غبارم می ریخت، انگار پوست می انداختم. سبک می شدم، پرمی کشیدم و حضوری مثل وزش نور جان مرا می گرفت.
تنهایی و ترس اغلب همراه هم هستند. آیا در کودکی از چیزی می ترسیدی؟
- بلی وقتی بچه بودم از قسمت های تاریک خانه می ترسیدم و غالباً برای رفتن به این نقاط باید کسی مرا همراهی می کرد. این ترس تا پانزده سالگی ادامه داشت. این ترس در مدرسه ادامه یافت در مدرسه سر به زیر بودم، در خانه سرکش. در مدرسه می ترسیدم، در خانه می ترساندم.
مدیر مدرسه خیام شخصی مهم بود که دوست خانوادگی ما هم به شمار می رفت، اما من با اینکه بهترین شاگرد دبستان محسوب می شدم و مدیر و معلمان دوستم داشتند از مدرسه و به خصوص از آقای مدیر می ترسیدم.شاید دلیل این ترس وجود چوب و فلک در مدرسه بود. در دبستان خیام چوب و فلک از برنامه های اجتباب ناپذیر به شمار می رفت و روزی نبود که در زنگ تفریح چند بچه شیطان و خلافکار جلوی چشم دیگران پایشان به فلک بسته نشود.
آقای سپهری هیچ شده به خاطر درس تنبیه شده باشی؟
- در مدرسه تنها یک بار چوب خوردم. آن هم به جرم نقاشی. معلم دبستان ما آدمی بی رویا بود که در حضور او خیالات چروک می خورد. ترکه روی میز ادامه اخلاق او بود. آن روز کتاب من باز بود اما چیزی نمی خواندم، دفترچه ام را روی کتاب باز کرده بودم ونقاشی می کردم. داشتم یک تکه ابر می کشیدم که باران ضربه بر سرم فرود آمد. فریاد معلم بلند بود که: «کودن همه درسهایت خوب است. عیب تو اینست که نقا شی می کنی...» کاش زنده بود و می دید هنوز هم این عیب را دارم.
پس شما با تنبیه مخالف هستید؟
- نه من تنبیه را باور دارم. تنبیه بیدار کردن است. چوب را باید خورد و روشن شد، ضربه اگر بیدار کند همیشه رواست. خشونت چاشنی پرورش نیست عنصر سازنده آن است. اما آن روز، تنبیه من جایی نداشت. نظمی را برهم نزده بودم، معلم درس نمی داد ما به حال خود بودیم.من درس را بلد بودم و نقاشی سرکوب تکرارهای بیهوده بود.
می خواهم بیشتر درباره دوران کودکی شما بدانم.
- کاهگل آشنای کودکی و پوست تن شهر من بود. چقدر روی بامهای کاهگلی نشسته بودم، دویده بودم، بادبادک هوا کره بودم. در پست و بلند بام وزش انسانی بود. نفس بود. هوا بود. اصلاً فراموش می شد که بام پناهی است برای «آدمی که از باران و آفتاب بیم دارد.» تن بام زیر پاهای برهنه می تپد. بالا می رفتم پایین می آمدم و روی برآمدگی های دلپذیر می نشستم و سر می خوردم. در حرکاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. شبهای داغ تابستان روی بام می خوابیدیم و اطراف را آب می پاشیدیم، بوی کاهگل تا ته خواب هایم می دوید.
من تنها بچه ای بودم که می توانست از ستون های گچی حوضخانه و تمام درختان تنومند، باغ، فرز و چابک در چشم بر هم زدنی بالا برود. گاهی که روی درخت های توت شمیرانی می رفتم بقیه بچه ها را که قادر به بالا رفتن نبودند وامی داشتم تا با گفتن این جمله که :« آقای سهراب خان سپهری، اگر شاخه تکاندنی هست، تکان بفرمایید» از من بخواهند شاخه ای را بتکانم.
شما معمولاً تن به هیچ مصاحبه ای نمی دهید و این باعث می شود تا کمتر درباره آثارتان صحبت شود چرا؟
- ببینید اگر اثری با ارزش و ماندنی باشد، جایش را باز می کند، مطرح می شود و ماندگار. و اگر بی ارزش باشد با هزار بوق و کرنا نمی توان آن را به خورد مردم داد و بزودی از یادها می رود.من حتی در روز افتتاح نمایشگاه آثارم شرکت نمی کنم چون معتقدم آنها برای دیدن کارهایم می آیند و با من کاری ندارند.
به نقاشی هایتان اشاره کردید چرا در آثار شما هیچ انسانی دیده نمی شود؟ و چرا اشعارتان این همه با طبیعت اخت شده است؟
- طبیعت و بیابان مونس من است. من در بیابان کاشان تکرار اشیاء را در سراب شنیده ام در آب رودها درخت واژگون دیده ام. همراه ماهیها تشنه توی حوضچه آب افتاده ام. به اندام حشرات خیره شده ام و دریغا بی شمار پرنده به تیر از پا درآورده ام و به کالبدشان و نقش و نگار بالشان چشم دوخته ام. چه بسیار پرواز قرینه آخرین مرغان مهاجر را نگریسته ام و در هندسه شیرین خانه زنبور عسل حیرت را چشیده ام. در طبیعت قرینه فراوان دیده ام...
منظورتان از قرینه چیست؟ مگر از قرینه چه برمی خیزد؟
- قرینه پردازی در همه چا هست. من در میان قرینه ها زیسته ام. بیگمان به خانه های قدیمی ما پا نهاده ای. این خانه ها در قرینه سازی غوطه ورند. در ابهام سرداب قرینه ها محرم یکدیگرند و ایوان جای افشای قرینه هاست. اتاقها هرسو به قرینه نشسته اند. اشیاء اتاق هم قرینه وار جا گزیده اند. قالی اتاق هم جولانگاه قرینه نگاری است. می دانید که قالی جانشین باغ ایرانی بوده است. که می گویند پادشاه ساسانی را این خیال پیش آمد که در زمستان نیز چشم از صورت باغ برندارند پس فرمان داد قالی بزرگی کنند به نقشه باغ؛ چه شاه بی باغ، شاه حقیقی نیست و باغ خود قرینه بهشت است. در مساجد ما نیز قرینه ها حضور عبادت را در میان گرفته اند.
در همه هنرها قرینه سازی وجود دارد. در شعر هم قرینه نگاری بسیار است. غزل را پیش چشم درآوریم هر بیت یک ترازوی متعادل است. در این کفه پروانه نشسته و در آن کفه شمع ایستاده. در حقیقت ربطی معنوی در کار است و این قرینه سازی مفهومی است. کار این قرینه نگاری از سبک هندی بالا می گیرد. صائب را بشنویم:
ز روزگار کهنسال چشم جود مدار
نمی دهد چو سبو کهنه گشت، غم بیرون

در نقاشی ایرانی قرینه نگاری جا به جا آشکار است. حتی اگر درپرده ای قرینه نمایی نیست در گل و برگ سازی پرده هست. بنای نقاشی شده نیز همیشه قرینه نشان است و قرینه پردازی در کتیبه نگاری و معرق کاری هویداست. تخت را قرینه ها می آراید و سراپرده نیز قرینه نگار است همینطور قالی زمین، نقشه حوض بال فرشتگان
چیزی که در خصوص نقاشی ایرانی(مینیاتور) همیشه برای من سؤال برانگیز بوده این است که چرا در لحظه اول انسان را غافلگیر نمی کند، می خواهم بگویم که در مینیاتور عناصر چشمگیر و بارز کمتر وجود دارد چرا اینطور است.
- چهره گشای مینیاتور راهنمای چشم تماشاگر نیست. از چشم تماشاگر می خواهد تا بردباری ورزد و با هر نگاری بنشیند، چرا که هر نقشی به شکیبایی زده شده است. او هرصورتی را چنان می نگارد که گویی جز آن چیزی در پرده نیست وی را با تبعیض بین نگاره ها کار نیست.
از مینیاتور سخن رفت به نظر شما وضعیت کنونی نقاشی ایران چگونه است؟
- نقاشی ایران تا پیش از رخنه هنر غرب از دو عیب بزرگ (پرسپکتیوو تلفیق) بری بود. نگارنده مینیاتور دور ونزدیک را یکسان می دید و دل از هیچ نقشی برنمی کند او چیزی را از خود دور نمی نشاند. شب نقاشی ما روز روشن بود. «شب روشن عارفان بود» صورتگر ما را غم دورماندگی از اصل بود.
با زوال دولت صفوی هنر ایرانی رو درپستی نهاد و هنرنگارین کردن کتاب از رونق افتاد. نگارگری قاجاری جز مولدی حرامزاده نیست، چرا که رخساره سازی به راه و رسم اروپایی کم کم نضج گرفت. محمد غفاری و شاگردانش تقلیدگرشیوه چهره گشایی غربی شدند و از روی بی خبری ته بساط سنت نگارگری ما را برچیدند.
بهتر است به شعر برگردیم می خواهم بیشتر درباره دو شعر بلند «صدای پای آب» و «مسافر» شما بدانم.
- چنار قریه ای است بین راه کاشان و مشهد اردهال. در این آبادی باغی سرسبز و پردرخت به خواهر بزرگم همایوندخت تعلق داشت و من گاهی اوقات برای تنها بودن و پرداختن به شعر و نقاشی به آنجا می رفتم.این آبادی را آب قناتی سیراب می کرد که سرچشمه اش از این باغ سردرمی آورد.یک جوی سیمانی پهن آب را پس از گردش به دور ساختمان و گذر از حوضخانه، به بیرون باغ می برد. هر وقت به باغ می رفتم کف جوی را از خز، و سنگریزه پاک می کردم تا جوی آب نفسی بکشد و روشنی و طراوت را بازیابد.
در شب های ساکت و وهمناک باغ جز «صدای پای آب» صدای دیگری به گوش نمی رسید این باغ در حقیقت زادگاه شعر بلند«صدای پای آب» بود.
زادگاه شعر مسافر، منزل خواهر کوچکم پریدخت در ضلع شرقی میدان ورودی بابل بود. در حیاط این خانه درختان مرکبات زیادی دیده می شد. یک روز بهاری در سال 1345 من از جاده هراز و آمل به این خانه آمدم و در طبقه بالای آن در اتاق بزرگ و مربع شکل جا گرفتم.
در جایی از شعر«صدای پای آب» به شاعر بودن پاسبان ها اشاره کرده ای به نظر برخی این قسمت از شعر نشان دهنده دوری از واقعیت رویایی بودن شما است.
- اینطور نیست آنها فکر نمی کنند که من درباره آنچه نیست و مایلم باشد صحبت می کنم. یک مورد را هم درباره بکارگیری واژه تکثیر در این شعر بگویم و آن این است که واژه را فروغ پیشنهاد کرد هر چند مورد نظرم نبود اما به خاطر او آن را تغییر ندادم.
بحث در خصوص نظرات افراد اشعار شما زیاد است اما برخی شما را متأثر از عرفان شرق می دانند و متأسفانه عده ای حتی شما را بودایی می دانند.
- من مسلمانم اما عبادت را همیشه در خلوت خواسته ام. هیچ وقت در نگاه دیگران نماز نخوانده ام مگر وقتی که بچه های مدرسه را برای تماز به مسجد می بردند و من میانشان بودم.
درباره حرفهای آن عده قلیل هم باید بگویم که بعضی ها سعی می کنند با ناسزاگویی به دیگران مشهور شوند.
آقای سپهری به مسلمانی شما اشاره رفت در چند شعر از مجموعه «حجم سبز» لحن شما به قرآن نزدیک می شود در خصوص این کتاب آسمانی و همچنین درباره شاعران کلاسیک و عارف چه دارید که بگویید؟
- کتاب آسمانی ما، گذشته از جنبه الوهیت و تقدسش، از با ارزشترین شاهکارهای ادبی جهان است. در خصوص شاعران کلاسیک هم باید بگویم مولوی بزرگترین شاعر و عارف تمام دوران های تاریخ شرق است و من شیفته اشعار دیوان شمس او و همچنین عزلیات حافظ هستم. به جوانان هم توصیه می کنم که علاوه بر اشعار مولوی وحافظ حتماً کتاب تذکرة الاولیا شیخ عطار را که شرح حال و کرامات عارفان نامی است بخوانند.
مسافرت های زیادی به غرب و شرق داشته اید و حتی نمایشگاهی در نیویورک برپا کرده اید درباره غرب و این شهر برایمان بگویید.
- درغرب طاقت نمی آوردم زود باید برمی گشتم چرا که هوای آن با من سازگار نبود. برای مثال میان هوای کاشان و نیویورک اختلاف زیادی است. روزها گرم وپررطوبت است. در این شهر گرما و کثافت هوا دست به دست هم می دهند. دوده شهر هم حسابی آدم را غرق محبت خود می کند، پنجره را که باز می کنی باید فرار کنی و گرنه جزو سیاهپوستان حساب می شوی.
درپایان چه حرفی دارید که بگویید؟
- ما می رویم و آیا در پی ما یادی از دلها خواهد گذشت.