روزنامه نگار

آموزش روزنامه نگاری و یادداشت های یک روزنامه نگار

 
به مرز پختگی رسیده ایم
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧  

اشاره:
اگر تاریخ تولد انقلاب اسلامی ایران را 22 بهمن سال 1357 در نظر بگیریم. اکنون 30 سال از عمر انقلاب می گذرد. هرچند این تازه ترین انقلاب قرن نیز از همان ابتدای به ثمر نشستن با تهدیدهای فراوانی مواجه شد اما تمام سختی ها و مشکلات ناشی از این تهدیدها او را آبدیده تر کرد. اکنون انقلابی  که در 22 بهمن سال 1357پا به عرصه معادلات جهانی گذاشت به میان سالی نزدیک شده و به مرز پختگی رسیده است . رسیدن به دوران پختگی  را می توان از عکس العمل های انقلاب در برابر حملات مختلف دشمنان و نیز درایت های مردان آن در هنگام برخورد با مشکلات فهمید.
عکس العمل های منطقی و دیپلماتیک جمهوری اسلامی در برابر حوادثی نظیر حمله آمریکا و متحدانش به افغانستان و عراق و یا ایفای نقش تاثیر گذار در معادلات جهانی و منطقه ای ،کسب موفقیت های مختلف علمی و ورزشی در سالهای اخیر ،ارتباط موثر و دوستانه با همسایگان  مسلمان که ثمره آن افزایش بی سابقه قیمت نفت در سال گذشته بود ، ایفای نقش موثر در مجامع بین المللی ، و سرانجام نحوه رفتار انقلاب در برابر مخالفان و نیز دیپلماسی هسته ای ایران از جمله شواهد پختگی این انقلاب است.
آنچه در میان تامل برانگیز است ناشناخته بودن انقلاب برای برخی از جوانان و نوجوانان نسل سوم است .طوری که انقلاب اسلامی ایران به عنوان مردمی ترین انقلاب و خیزش اجتماعی قرن اخیر هنوز برای نسل سوم خود موجودی ناشناخته مانده  است. برای نسل سوم انقلاب موجودی است  که دلیل ظهور و بروز آن را به روشنی نمی دانند. اینکه فرزندان ما به خوبی نتوانسته اند با انقلاب اسلامی آشنا شوند بیشتر به عدم انتقال مفاهیم انقلاب توسط پدران آنها که خود فرزندان انقلاب هستند بر می گردد.



***
ماه های پایانی سال 1357 هجری شمسی برای مردم ایران از خاطره انگیزترین روزهای زندگیشان به شمار می رود . اینکه بتوانی در مملکتی که داشتن حتی یک تصویر کوچک از رهبر دینی جرم باشد بدون هیچ واهمه ای«مرگ بر شاه» بگویی موضوع ساده ای نیست.
سالهای بعد از خرداد 42 برای مردم ایران سالهای خفقان و رنج و شکنجه بود. در این سال ها رهبران  دینی مردم بدون دلیل بازداشت و تبعید می شدند، روحانیان مبارزی چون آیت الله سعیدی و آیت الله غفاری زیر بار شکنجه به شهادت می رسیدند. به مرجع تقلید شیعیان در روزنامه رسمی توهین می شد و بارها و بارها حکومت نظامی در شهرهای مختلف برقرار می شد.
بدون شک ترسیم فضای حاکم بر جامعه آن روز ایران برای هیچ کس امکان پذیر نیست و شاید به همین دلیل نسل سوم انقلاب نتوانسته اند آن روزها را درک کنند.َ
آقای سیدالحسینی طی سالهای 50 تا 58 ساکن خیابان خاوران تهران بوده است، او که یکی از شاهدان واقعه 17 شهریور است می گوید: در آن سالها کسی جراْت توهین به یک درجه دار جزء را نداشت، چه برسد توهین به شخص اول مملکت، از نظر حکومت پادشاه منسوب از طرف خداوند بود و هیچکس حق اعتراض به او را نداشت. سیدالحسینی که تا سال ها پیراهن خون آلود روز 17 شهریور خود را نگه داری کرده می افزاید: اغراق است اگر بگوییم مردم در آن سال ها از گلوله مزدوران رژیم واهمه ای نداشتند. من خودم شاهد بودم که 17 شهریور مردم برای فرار از تیررس مزدوران شاه به جوی‌های آب پناه می‌بردند. در آن روز هنگامی که کف جوی‌ آب خوابیده بودم فردی که تیر خورده بود روی من افتاد و اثر پنجه خون‌آلودش روی پیراهنم ماند. من این پیراهن را سالهای سال نگه داشتم تا آن روز و آن مرد از خاطرم نرود. 

ادامه دارد......


مردم آن روزها شجاع شده بودند، این را سعید ملاحسینی که خودش در سال 57 نوجوانی پرشور بوده است می‌گوید. ملاحسینی با اشاره به رعب و وحشت حاکم بر جامعه درآن سال‌ها می‌افزاید علی‌رغم حضور تهدیدآمیز ساواک در جای جای محله‌های شهر مردم و علی‌الخصوص نوجواان کار خودشان را می‌کردند به نظر من اینکه نوجوانی بدون ترس از مزدوران شاه با پیستوله رنگ‌پاشی روی دیوار منزل یک ساواکی شعار بنویسد حکایت از عشق آنها به امام و شجاعتشان دارد .
در حکومتی که سربازان آن هر روزصبح با نام بزرگ ارتشداران مراسم صبحگاه خود را برپا می‌کردند و فرایض دینی خود را درخفا انجام می‌دادند فرار از پادگان مساوی با مرگ بود، اما هنگامی که فرمان رهبر انقلاب مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها صادر شد اوضاع طور دیگری ورق خورد. ابراهیم حسن بیگی در ترسیم فضای آن روز پادگان‌ها می‌نویسد:
آن روزها در یکی از پادگان‌های نظامی شهر مراغه سرباز بودم. اوج درگیری و رشد انقلاب اسلامی بود. اخبار خارج از پادگان به سختی به دست ما می‌رسید. مرخصی‌ها لغو شده بود و ما در یک حالت بلاتکلیفی بودیم. از طرفی شنیده بودیم که گفته می‌شد: حضرت امام خمینی دستور داده‌اند تا سربازان و ارتشی‌ها فرار کنند و در خدمت رژیم شاه نباشند.
اما امکان فرار نبود و پادگان به شدت حفاظت می‌شد، تا این‌ که یک روز ما را برای سرکوب مردم به تهران منتقل کردند. این خود بهترین فرصت برای فرار از دست فرماندهان ظالم ارتش شاه بود. در اولین فرصت به همراه عده‌ای از دوستانم فرار کردیم. آنها اهل تهران بودند و به خانه‌های خودشان رفتند و من بدون این که از عواقب کار بترسم و یا یک دست لباس غیرنظامی تهیه کنم، به خیابان امیرکبیر رفتم که آن روزها گاراژ اتوبوس‌های مسافربری در آنجا قرار داشت. بلیطی به مقصد گرگان گرفتم و سوار اتوبوس شدم. تقریبا روی صندلی آخر نشسته و خودم را به دست رویاهایی سپردم که شیرین بودند و نوید روزهای خوش ش آینده را می‌دادند.
وقتی به خودم آمدم که اتوبوس از تهران خارج شده بود. ناگهان یکی از مسافرها از جا برخاست و فریاد زد: برای سلامتی امام خمینی صلوت. صدای صلوات مسافران بلند شد و همزمان همه‌ی سرها به عقب برگشت و روی من که لباس نظامی برتن داشتم، گره خورد. ناگهان احساس شرم کردم. فکر کردم که باید به این مردم خوب و مهربان و انقلابی بفهمانم که من سرباز رژیم شاه نیستم و ا ز آنها هستم. پیراهن نظامی را کندم و از جا بلند شدم و فریاد زدم: برای پیروزی انقلاب اسلامی صلوات دوم را بلندتربفرستید.
لبخند شادی روی چهره مسافران نشست و با صدای بلند، صلوات فرستادند.
من با صلوات سومی که به سلامتی سربازان امام زمان (عج) فرستاده شد، آرام گرفتم و دوباره به فکر فرورفتم. به فکر فردایی که در انتظارم بود. فردای خوب پیروزی.

***
پسرک همسن و سال خودم بود، شاید هم یک سال بزرگتر ، چشمانش برق عجیبی می زد . نمی دانستم تا آن وقت شب در خیابان چه می کرد . وقتی نفس نفس زنان خودش را به حیاط خانه انداخت ، هنوز صدای پوتین های سربازانی که تعقیبش می کردند ، در سکوت شب می پیچید . فرمانده سربازان با صدایی خشن داد می زد :
_ توی یکی از همین کوچه ها ست .
وقتی با هم زیر کرسی اتاق نشستیم پرسیدم :
_ چرا دنبالت می کردن ؟
با غرور گفت : رو دیوار پشتی کلانتری نوشتم مرگ بر شاه .