روزنامه نگار

آموزش روزنامه نگاری و یادداشت های یک روزنامه نگار

 
سی سالگی عزیز (1)
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧  

به سی سالگی انقلاب رسیده ایم . برای ماندگاری خاطرات کوتاه و دورم از آن روز ها چند مطلب را آماده کردم که به مرور روی وبللاگم می گذارم . در  آن روز ها پسرکی 8-9 ساله بودم که همراه با پدر و مادرم و بچه های محل . زندگی اجتماعی و بزرگ شدن را تجربه می کردم.

 1

بهمن  که می رسد ، سردی بهمن ماه و روشنی شبهای آن ، خاطرات گذشته را در ذهنم زنده می کند . شب های سال 57 ، شب ای الله اکبر ، شب های مرگ بر شاه ، شب های حکومت  نظامی ، شب های ....

نمی دانم چرا بیشتر شب های بهمن 57 را به یاد دارم . شاید به این دلیل که تنها در این شب ها بود که احساس می کردم بزرگ شده ام . با اینکه پسرکی7- 8ساله بودم ، اما در آن شب ها احساس می کردم مردی هستم که همراه با آدم بزرگ ها الله اکبر می گفت ، لاستیک آتش می زد ، مر بر شاه می گفت و ...  انقلاب می کرد.

 

****

مثل هر شب در خیابان اصلی محل لاستیکی آتش زده و دور آن جمع شده بودیم . چند ساعت از زمان منع عبور و مرور گذشته بود اما مردم طبق معمول به اخطار های حکومت نظامی که از رادیو پخش می شد اهمیتی نمی دادند .

حوالی ساعت 10 شب ، مردم کم کم پراکنده شدند و هفت ، هشت نفر از همسایه های کوچه مان درو آتش جمع شده و گرم صحبت بودند . ناگهان صدای تیز و سنگین برخورد آهن با آسفالت خیابان شنیده شد و هیکل آهنی یک تانک در فاصله ی پنجاه متری ما پیدا شد . در تاریکی  شب ، تنها سایه ی سیاه تانک دیده می شد و صدای برخورد زنجیرهای آن به آسفالت خیابان ،   رعب آور بود .

مثل شب های پیش به دکه ی روزنامه فروشی جعفر آقا پناه بردیم و نفس ها مان را در سینه ها حبس کردیم . کسی نجواکنان گفت :

_ فکر نمی کنم متوجه ما شده باشند .

و صدایی آرام پاسخ داد : کور که نیستن ،حتما متوجه شدن و ساکت شد .

فقط صدای جیر جیر زنجیر تانک به گوش می رسید . صدا در نزدیکی دکه ی آهنی خاموش شد. لحظه ای بعد صدای مهیب برخورد تانک با اتاقک آهنی در فضا پیچید . تانک به کیوسک روزنامه فروشی  برخورد می کرد و صدای این بر خورد در دورن آن اتاقک آهنی گوش های ما را آزار می داد . دقایقی بعد تمام  صداها خاموش شد و تنها  صدای  هق هق گریه ی آرام من که  تلاش می کردم بی صدا بگریم در فضای کوچک اتاقک روزنامه فروشی پیچیده بود . سربازی از داخل تانک بیرون آمد و کنار دکه ایستاد . از پنجره کوچک دکه می توانستم او را ببینم ، جوان بود و تفنگی به دست داشت .  جلوتر که آمد من را که جلوتر از بقیه بودم دید. همان طور که به چهره ی گریان من خیره شده بود با صدای بلند داد زد :

_ سرکار جوادی ! کسی توی کیوسک نیست . بعد به طرف تانک رفت .کمی بعد ، دیگر صدای زنجیر تانک به گوش نمی رسید ، گونه هایم هنوز خیس بود و بی صدا اشک می ریختم .

تنها چیزی که امروز از سرباز به یادم مانده ، لبخند کم رنگ و محبت آمیز اوست .